درماندگی را می‌شد در گردی صورت آفتاب‌سوخته و سر تا پا گلی اهالی روستا دید، میان گل‌های رنگی پیراهن زنان و پیرزنان که در آرزوی بهار بودند و حالا خزان زندگی‌شان را تماشا می‌کردند، گروهی عصبانی از اوضاع بودند، چین‌های پیشانی و ابروهای گره کرده، نشان از خشم‌شان داشت. تعدادی عزا گرفته بودند که چطور خانه‌هایشان را دوباره بسازند.

اتفاق ساده به‌نظر می‌رسید، یک بارندگی پس از مدت‌ها هشدار درباره خشکسالی و کمبود آب، می‌توانست خیلی‌ها را خوشحال کند، اما در چند روز، کل کشور را وارد بحرانی کرد که خروج از آن به این زودی، متصور نیست. گلستان اولین قربانی سیل بود، سیلی که خیلی‌ها را خانه‌خراب کرد و جان عزیزشان را گرفت، بعد مسیرش را به سمت لرستان تغییر داد. با موج دوم بارش، مردم شیراز که از دور نظاره‌گر مردمان گلستان و بلایی که به سرشان آمده بود، بودند، این‌بار خودشان وارد گود سیل شدند. فیلم‌ها و عکس‌هایی که در هفته گذشته از وقوع سیل در شهر شیراز و به‌طور مشخص دروازه‌قرآن منتشر شد، نشان از فاجعه‌ای بزرگ داشت.

 لرستان مسیر بعدی سیل بود. آنجا هم میزان خرابی‌ها، روستاهای زیر آب رفته و پل‌های ویران‌شده و مردم آواره، حکایت از رخدادی بی‌سابقه داشت. خوزستان هم از ویرانی‌های سیل سهمی برد و خسارت دید. سوال اینجاست، آیا سیل هم مثل زلزله غیرقابل پیش‌بینی است که نشود از قبل وقوعش‌ را خبر داد؟ چرا مسئولان نتوانستند مدیریتش کنند؟ چرا با گذشت چندین روز از جاری شدن سیل، سیل‌زدگان، آنها که از ویرانی‌ها آسیب دیده‌اند، هنوز تا این حد عصبانی‌اند که سر خلبان هلی‌کوپتر امداد را بشکنند یا برای گرفتن کالاهای امدادی از سر و کول هم بالا روند؟ گفته می‌شود در سیل لرستان به خیلی از روستاییان هشدار جاری شدن سیل داده شده و از آنها خواسته شده بود خانه‌هایشان را ترک کنند، اما بسیاری از جایشان تکان نخوردند. چرا؟ آنها جایی نداشتند که بروند، خانه و زندگی‌شان همان‌جا پهن شده بود، چرا ارتش و سپاه و هلال‌احمر (مسئولان) به‌ جای هشدار؛ کمپی برای اقامت آنها در نظر نگرفتند تا چنین فاجعه‌ای رخ ندهد؟ چرا مردم هشدارها را جدی نگرفتند؟

 سیل‌زده‌های منتظر کمک

سیزدهم فروردین‌ماه بود که در قالب یک تیم امدادی به سمت خرم‌آباد حرکت کردیم، یکی دو روز از وقوع سیل گذشته بود و عکس‌ها و فیلم‌ها، هراسناک. به محض ورود به خرم‌آباد، مسیر فرودگاه را در پیش گرفتیم، از آنجا هلی‌کوپترهای ارتش و هلال‌احمر درست مانند زلزله کرمانشاه، هر 10 دقیقه یک بار به سمت روستاهای سیل‌زده، پرواز می‌کردند، با کلی هماهنگی با روابط‌عمومی ارتش و هلال‌احمر بالاخره ما هم همراه‌شان شدیم. نیروهای امداد با اولویت قرار دادن مردم سیل زده، بیماران و مسافران نوروزی را سوار کرده و به مناطق امن منتقل می‌کردند. خبرهایی که از مناطق سیل‌زده به گوش می‌رسید، خوب نبود؛ عکاسان و خبرنگاران، حال مردمی را روایت می‌کردند که شرایط روحی خوبی نداشتند، به‌طوری‌که به خبرنگاران و نیروهای امداد اجازه کار نمی‌دادند و حتی آنها را مصدوم کرده بودند. فتحی، مسئول عملیات امداد‌رسانی هلال‌احمر در فرودگاه خرم‌آباد برای اعزام تیم عکاسان به منطقه هماهنگی‌ها را انجام داد و درنهایت هلی‌کوپتر به سمت دمرود و افرینه پرواز کرد. نیروهای هلال‌احمر را همه‌جا می‌شد دید که مشغول امدادرسانی بودند، بارگیری می‌کردند و کیسه‌های نان، روغن، پنیر، بیسکویت، آب‌معدنی و... را در هلی‌کوپتر جا می‌دادند. هر چه ارتفاع کمتر می‌شد، ویرانی‌ها بیشتر خودنمایی می‌کرد، از خانه‌ها، تنها سقفش دیده می‌شد، خانه‌ها زیر آب پنهان شده بودند، نه خبری از دیوار بود نه اثاث خانه. زندگی‌ها زیر آب بود. ارتفاع هلی‌کوپتر که کمتر شد، درهای دو طرف باز شد و امدادگران هلال‌احمر، شروع به انداختن کیسه‌های مواد غذایی کردند، مردم پایین منتظر بودند، شاید بیش از 50 کیسه به زمین انداخته شد و هلی‌کوپتر به سرعت ارتفاع گرفت، آنها قصد نشستن نداشتند، چرا؟

«پروازهای قبلی که نشستند، مشکل پیدا کردند.» این را یکی از امدادگران گفت. منطقه شلوغ از اهالی بود، آنها قصد سوار شدن بر هلی‌کوپتر را داشتند، می‌خواستند از آنجا بروند، می‌خواستند مواد غذایی بیشتری بگیرند، اما برای انتقال روستاییان سیل‌زده برنامه‌ریزی نشده بود، قرار بود تنها بیماران و آنهایی که شرایط حادی داشتند سوار هلی‌کوپتر شوند اما ازدحام جمعیت، انتقال آنها را هم سخت کرده بود. هلی‌کوپتر به سمت روستای افرینه به پرواز درآمد، از همان بالا می‌شد تصویر پلی که با سیل ویران شده بود را دید، تجمع خودروهایی که پشت پل و در ورودی روستا گرفتار شده بودند، به چشم می‌آمد. هلی‌کوپتر نزدیک‌تر شد، تعدادی از مسافران نوروزی را سوار کرد و به سمت روستای دمرود به پرواز درآمد. بیش از نیمی از روستا ویران شده بود، تمام پل‌ها با سیل خراب شده بودند، هلی‌کوپتر قصد فرود داشت اما ازدحام جمعیت این اجازه را نمی‌داد، درنهایت هم هلی‌کوپتر با ضربه شدیدی به زمین نشست چون بچه‌ای از اهالی سیل‌زده زیر هلی‌کوپر آمده بود و خلبان برای آسیب‌ ندیدن کودک تغییر جهت ناگهانی داده بود. به سرعت تمام مواد غذایی باقی‌مانده میان روستاییان توزیع شد. اهالی روستا می‌گفتند دو روز است غذا نخورده‌اند، چادری برای اقامت نداشته‌اند، زندگی‌هایشان را سیل برده، زمین‌ها و دام‌های‌شان از بین رفته و سرگردان بودند.

  تلاش برای فرار از سیل

درماندگی را می‌شد در گردی صورت آفتاب‌سوخته و سر تا پا گلی اهالی روستا دید، میان گل‌های رنگی پیراهن زنان و پیرزنان که در آرزوی بهار بودند و حالا خزان زندگی‌شان را تماشا می‌کردند، گروهی عصبانی از اوضاع بودند، چین‌های پیشانی و ابروهای گره کرده، نشان از خشم‌شان داشت. تعدادی عزا گرفته بودند که چطور خانه‌هایشان را دوباره بسازند، این حجم از بارندگی و سیل برای این روستا و روستاهای اطراف بی‌سابقه بود، روستا دیگر روستا نبود، تپه‌های گلی بود که همه‌جا روی هم تلنبار شده بود، همه‌جا پر از گل و لای. خبری از دشت‌های سرسبز و درختان به بار نشسته و شکوفه‌زده، خانه‌هایی با پرده‌های رنگی و صدای مرغ و خروس‌ها و گوسفندها نبود. تا چشم کار می‌کرد، گِل بود و گِل. اهالی دست به دامان‌مان شده بودند، درخواست چادر داشتند، پتو، لوازم خانه و پول. کاپیتان فراهانی، مسافران روستای افریده را که قبل از این با ما همراه شده بودند، مجددا سوار کرد و دستور پرواز داد، یکی از همراهانش، برای بلند کردن پایه‌های زیر چرخ بیرون رفت که درگیری شروع شد، جوانان روستا، به سراغش آمدند، عصبانی و خشمگین. آنها برای سوار شدن به هلی‌کوپتر تقلا می‌کردند، در چشم بر هم زدنی، درگیری بالا گرفت، آنها سنگی را بر سر کاپیتان کوبیدند و سر خلبان را شکاندند. اوضاع وخیم شد، هلی‌کوپتر خاموش شد، صدای جیغ و فریادها بلند شد، تمام اهالی روستا جمع شدند، به‌جای عکاسی، مشغول پانسمان کردن سر خلبان شدم، نیم ساعت طول کشید تا خلبان توانست دوباره استارت بزند. چند دقیقه بعد در آسمان خرم‌آباد بودیم، در میان مسیر از روستای «چم‌مهر» گذر کردیم، روستا تنها راه ارتباطی‌اش یک پل سیمانی بود که تنها سه ستون از آن باقی مانده بود، رودخانه وحشیانه با حجم زیادی از آب می‌خروشید. این رودخانه آخرین بخش از رودخانه لرستان بود که تمامی آب‌های این استان در آن به هم می‌رسید و با رودخانه ایلام تلاقی پیدا می‌کرد. آب‌های این رودخانه است که به سمت خوزستان سرریز می‌شود.

از آن بالا، همه‌چیز شبیه زلزله کرمانشاه بود، خانه‌ها همان‌طور ویران شده بودند و درست مانند  تپه‌ای از آهن و سیمان، روی هم قرار گرفته بودند. خبری از زندگی نبود.

  از بدبختی ما عکس می‌گیرید؟ چیزی برایمان نمانده

روز رو به پایان بود و مسیر بعدی خودم پلدختر و ترجیحا «چم‌مهر» بود، نیروهای هلال‌احمر و ارتش (امدادی) از بسته بودن راه‌های ارتباطی پلدختر خبر می‌دادند، تمام‌ راه‌ها بر اثر سیل تخریب یا مسدود شده بود. تنها راه ارتباطی، مسیر پل زال به پلدختر بود، مسیری حدودا دو ساعت دورتر از راه اصلی. میان راه، نیسان‌هایی ایستاده بودند که فرش‌های گلی سیل‌زدگان را با کمک خانواده‌ها می‌شستند، فرش‌ها روی تخته‌سنگ‌ها پهن شده بود و با هر آبی که از رودخانه‌ها به آنها زده می‌شد، گِل‌ها کنار می‌رفتند و قرمز و آبی فرش‌ها به چشم می‌آمد. گویی زندگی در حال رنگ دادن است.  متوجه شدم آنها بعضی از بستگان سیل‌زده‌ها هستند که برای کمک و فرش شستن آمده بودند. 200 نفری می‌شدند: «آقا آمده‌ای از بدبختی ما عکس بگیری؟ برو به آن مسئولان بگو که آب سد را روی ما باز کردند، هیچی برایمان نمانده.» آن یکی فریاد زد: «چیزی برایمان نمانده، آب معدنی و غذا، برای ما خانه و زندگی نمی‌شود.» اهالی گلایه زیاد داشتند...

به سمت «چم‌مهر» حرکت کردیم، روستایی که 30 کیلومتر دورتر از پلدختر بود و بیشترین حجم آب به آن می‌رسید. از بلندی تپه روستا، چیزی جز خرابی و ویرانی به چشم نمی‌آمد، کمی دورتر، دو قایق به چشم می‌آمدند که عرض رودخانه خروشان و گل‌آلود را طی می‌کرد، قایق مسافر زیاد داشت که آنها را از یک طرف رودخانه به طرف دیگر می‌برد، در مسیر، زن‌ها و کودکانی به انتظار نشسته بودند؛ به انتظار نیروهای امداد که به آنها نان و آب دهند. دوزانو نشسته و دست‌ها را ستون چانه کرده بودند، مردان از دور می‌آمدند، نگاه‌شان غم داشت، آنجا آخر زندگی‌شان بود: «به ما گفته بودند سیل می‌آید، خانه‌های‌تان را خالی کنید، ما اما باورمان نمی‌شد اینقدر آب بیاید و خانه‌خراب‌مان کند، قبلا هم سیل آمده بود اما نه این‌طور. آن پل را ببین، تمامش را آب برده، ارتفاعش حداقل10 متر بود.» اهالی درددل زیاد داشتند. ساعت 6 صبح بود که متوجه شدند حجم آب بالاست، خیلی بیشتر از حالت عادی. بچه‌ها را بیدار کرده بودند و به بالاترین نقطه روستا رفته و پناه گرفته بودند، آنجا هلال‌احمر برایشان چادرهایی برپا کرده بود. پیرمرد دست‌هایش پر از نان بود، نگاهی به روستا انداخت: «بدبخت شدیم.» غواصان ارتش، مشغول جابه‌جایی اهالی بودند، جلیقه نجات بر تن اهالی می‌کردند و آنها را به داخل قایق می‌بردند، رودخانه در حال طغیان بود و قایق‌ها را جابه‌جا می‌کرد، حدود 100 متر عرض رودخانه را طی کردیم. آن طرف چادرهای سفید هلال‌احمر، از روی زمین بالا آمده بودند، هنوز اما خیلی‌ها بدون چادر بودند.

روستا، قبرستان آهن و سیمان بود؛ خانه‌ها خراب، مدرسه‌ها خراب. خیلی از خانه‌ها در گل فرو رفته بودند، پل‌ها از جا کنده شده بودند، لباس‌های اهالی در میان دست و پا بود، همه گِلی. کاسه بشقاب‌های شکسته سنگفرش روستا بود. صدای گریه و ناله‌های زنی از دور به گوش می‌آمد، زنی میانسال که تا زانو در گِل بود، ظرف‌های مانده در گل را جمع می‌کرد. نوای غمگین زن، همه را به سکوت واداشته بود. آن طرف‌تر از خانه ‌تنها یک سقف شکسته باقی مانده بود. آینه خانه کناری اما حرف داشت: «لعنت به تو سیل که به زندگی‌مان آتش زدی.» روی آن با گل نوشته شده بود. هیچ‌کس آن میزان ویرانی را باور نداشت.

روستا را یک سیل 30 متری برده بود و حالا محمد را که تنها چند روز از پایان ساخت خانه‌اش می‌گذشت، مبهوت کرده بود، پیرزن را در حسرت فرش دستباف و یادگار مادرش به غم نشانده بود و پسران همسایه را به خاطر از دست دادن خانه  و زندگی‌ جدیدشان، شوکه کرده بود. زن چرخ‌خیاطی قدیمی را در آب گِل آلود می‌شست تا شاید دوباره بعد از این همه ویرانی، از آن کار بکشد و خرج زندگی را درآورد، او هم عصبانی بود، سنگی به سمتم پرتاب کرد: «از چه عکس می‌گیری، برو با مسئولان عکس یادگاری بگیر.» صدای زن میانسالی بلند شد: «‌30 سال در تهران کلفتی کردم تا یک خانه برای پسر تازه‌دامادم درست کنم، حالا نگاه کن، همه‌اش را آب برده.» صدای مویه پیرزنی در همان نزدیکی، سمفونی غم‌انگیزی برپا کرد؛ دو پسرش چند میلیون هزینه کابینت خانه کرده بودند و فقط آثاری جزئی از آنها روی دیوار شکسته برجای مانده بود. از زنی که چرخ خیاطی قدیمی‌اش را در آب گل‌آلود می‌شست، از پسر بچه‌ای که همراه مادرش بشقاب‌های به گل چسبیده را جدا می‌کرد، از بچه‌ای که پا‌‌برهنه و بی‌کفش در گل‌ها به دنبال دوچرخه‌اش می‌گشت، از جاروبرقی‌های شکسته در مسیر، از ماشین‌های تا سقف در گل مانده، از خانواده‌ای که پنج نفری از بین گل و آب فرش‌هایشان را بیرون می‌کشیدند، از... و‌... تمام غم و اندوه و خرابی که به چشم می‌خورد من را یاد  زلزله سرپل ذهاب می‌انداخت.

«هیچ‌کس سراغ بچه‌ام را نگرفت.» این گلایه مردی بود که سیل پسرش را که برای نجات دامداری‌‌اش تلاش می‌کرد، برده بود و حالا نوه دو ماهه‌اش مانده بود بدون پدر با دامداری ویرانی که 500 میلیون بدهی دارد. آنها می‌خواستند مسئولان ببینندشان و در غیاب مسئولان، مردم با ماشین‌های پر از آب، نان، کنسرو و غذا به دادشان رسیده بودند.

در پلدختر و بعضی از روستاها، تنها کسانی جان سالم به در بردند و خانه‌هایشان را آب با خود نبرد که در مناطق تپه‌ای و بلندتر قرار گرفته بودند، آنها که در گود بودند، قربانی شدند. از دید خود سیل‌زده‌ها ویرانی خانه‌ها کم از نابودی برایشان نداشت. آب و برق‌شان قطع شده و آب و غذا ندارند. حالا مردم روستاها، خودشان دست به کار شده‌اند برای لایروبی کوچه‌ها و خانه‌ها. اما ویرانی بیش از توان بیل و کلنگ‌هایشان است. نیروهای هلال‌احمر، ارتش، سپاه و... همه در مناطق سیل‌زده به چشم می‌آیند، اما گویی از بی‌برنامگی خارج شده‌اند و خوب دارند پیش می‌روند. مردم از خشم‌شان کاسته شده و کارها به غلتک می‌افتد و هرچند برق بخش‌هایی از مناطق سیل‌زده وصل شده، آنتندهی‌ها بهتر شده و آب‌معدنی توزیع شده اما مردم خانه‌به‌دوش و آواره، که در انتظار بهار نشسته بودند، حالا ویرانی زندگی‌هایشان را تماشا می‌کنند و از مسئولان گلایه فراوان دارند. نیروهای امدادی نیاز به حمایت‌های بیشتری دارند تا امدادرسانی‌ها سرعت بیشتری بگیرد. هیچ‌وقت نمی‌توان نیروهای مردمی را نادیده گرفت و همه باید کمک کنند تا از این مسیر سخت و غم‌انگیز هم با پیروزی بگذریم. ما مردم ایران بارها این حرف‌ها را ثابت و اجرا کردیم.

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: