به گزارش ثامن پرس؛ حمیده وحیدی- از دو روز پیش همین که خبر تفحص پیکر شهید حسن آزادی بعد از ٣١ سال در شبکه‌های اجتماعی پیچید، می‌دانستم که خیلی زود برای مصاحبه به خانه‌شان خواهیم رفت. وقتی تلفن زدم همسر شهید حال مساعدی نداشت، می‌گفت: «حسنم آمد، می‌دانم که خسته است». چقدر دودل بودم که وقتی با این بانو روبه‌رو شوم اولین جمله‌ام چه خواهد بود؟ باید به او تبریک بگویم یا تسلیت؟ اصلا چه خطابش کنم؟ «خانم آزادی!» حفظ کردن عاشقانه خاطرات کسی که ثلث قرن بر قبر خالی‌اش نشسته‌ای و حرف زده‌ای و اشک ریخته‌ای و حالا بازگشتش، چه حسی را می‌تواند بر قلب او بنهد. دختر دو ساله و نیمه آن روزها، این روزها ٣۵ ساله است.

روز اول مدرسه، روز فارغ‌التحصیلی و زمان ازدواجش جای خالی پدرش را چگونه پر کرده است؟ اصل چه بگویم از اینکه خود ما خبرنگارها در این سال‌ها چند بار سراغش را گرفته‌ایم؟ اصلا بپرسم آیا آن ٨٧ شهیدی را که به همراه سردار حسن آزادی تفحص شده‌اند، هم کسی هست که سراغی بگیرد؟ چند روز قرار است عکسشان جلوی در خانه‌شان بماند تا نچ‌نچ رهگذران بالاخره تمام شود و باز این سه دهه تنهایی ادامه پیدا کند. می‌دانم شهید آزادی هم هفته دیگر توی ذهن‌هایمان می‌رود پیش بابا رجب و ابو علی و محمد اسدی و... صفحه‌هایمان و سایت‌ها را پر می‌کنیم و عکس‌های یادگاری‌مان را می‌گیریم و دلسوزی‌هایمان هم توی دلمان نم نکشیده خشک می‌شود. ولی ای کاش به حرف‌هایی که این‌ها با استخوان‌های پوسیده‌شان هر از گاهی می‌زدند کمی به خودمان می‌آمدیم. این شهدایی که گروهی تفحص می‌شوند چه حرفی برای گفتن دارند و با زبان بی‌زبانی چه به ما می‌گویند؟

خانم آزادی می‌بینم که منزلتان پررفت‌وآمد است و حال مساعدی ندارید اما فکر کردم شاید بازگو کردن حرف‌های شما در روز تشییع پیکر شهید در این ایام به‌ویژه در شب تاسوعا تلنگری باشد برای همه ما که شهدا را فقط در قاب عکس‌ها می‌بینیم.

کاش بشنوند آن‌هایی که گوش‌هایشان سنگین شده است. دیروز توی بهشت رضا (ع) سر مزار حسن نشسته بودم و داشتم با او حرف می‌زدم و می‌گفتم: حسن کجایی که ببینی دارد چه اتفاق‌هایی در کشور می‌افتد؟ تو صدایت بلند بود و پشت ولایت می‌ایستادی و نمی‌گذاشتی آقا تنها باشند. تو درگیر گرفتن قدرت و میز و منصب نبودی... بعدش برخاستم و چند قدمی بین قبور شهدای مدافع حرم توقف کردم و گفتم چقدر شما مظلومید، باز شما از شوهرهای ما مظلوم‌تر هستید، بلند شوید و بگویید که برای پول نرفتید.

بگویید که چقدر در حق شهدا این روزها کم‌لطفی شده است. بگویید که زن و فرزندانتان را برای رضای خدا تنها گذاشتید و رفتید. همان‌جا بودم که چیزی نگذشت تلفنم زنگ زد و گفتند: «چشمت روشن باشد، مسافرت بعد از ٣٣ سال برگشته است» (گریه امانش نمی‌دهد) حسنم برگشت اما می‌دانم که خسته است.

دیشب هم پای تلفن گفتید «خسته است». می‌توانم بپرسم چرا می‌گویید شهید خسته است؟

خسته است از مسئولان. نه از همه، بلکه آن‌ها که به فکر منافع خودشان هستند. آن‌هایی که راه ولایت را فراموش کردند، کسانی که حتی گوش‌هایشان برای شنیدن و نصیحت‌های حضرت آقا هم دیگر سنگین شده است. برای یک عده جنگ و شهدا دیگر تمام شده‌اند، فکر می‌کنند همان سال۶٧ همه چیز تمام شد. من به خانواده شهدا کاری ندارم که جنگ برایشان تا همین امروز و تاآخر عمر ادامه دارد و نمی‌خواهند اجرشان را با چیزی در این دنیا عوض کنند. آن‌ها همه با خدایشان معامله کردند و هرچه سختی کشیده‌اند پیشکش به صبوری خانم حضرت زینب (س) کرده‌اند، اما جواب خون شهدا را چه کسی می‌خواهد بدهد؟ مگر آن‌ها رفته‌اند که ما امروز شاهد این بدعهدی‌ها باشیم؟ چرا برخی‌ها این‌طور مجال پیدا کرده‌اند که گوش به فرمان رهبری هم نمی‌دهند؟ چرا برخی‌ها خودشان را به خواب زده‌اند؟ آیا ولایت مداری تا این حد سخت شده است؟ نه تنها شهید آزادی بلکه تمام شهدای ما فقط به خاطر وظیفه و عمل به اطاعت از ولایت از خون خودشان گذشتند؛ یعنی اجرای همین نکته خیلی دست‌وپاگیر شده است؟

شما خودتان سال‌ها در مدارس با بچه‌ها سر و کار داشتید. تقویت فرهنگ شهدا در نوجوانان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

نه تنها فرهنگ شهدا بلکه تمام آرمان‌های انقلاب این روزها کم‌رنگ شده است. انگاری عده‌ای عمداً می‌خواهند همه چیز را به دست فراموشی بسپارند. برای نمونه‌اش مگر حضرت امام (ره) نگفتند رهبر ما همان نوجوان ١٣ ساله‌ای است که نارنجک به کمر می‌بندد و خودش را زیر تانک می‌اندازد؟ حالا چرا ما باید این درس را از کتاب‌هایمان حذف کنیم؟ واقعاً چرا به این امور رسیدگی نمی‌شود؟ برخی‌ها با حذف آثار شهدا چه منفعتی حاصلشان می‌شود؟ در این همه درس فقط همان یک صفحه در کتاب‌های درسی ما سنگینی می‌کرد؟

فکر می‌کنید اینکه پیکر این ٨٧ شهید درست شب تاسوعا برگردد چه پیامی می‌تواند داشته باشد؟

ما این‌قدر این سال‌ها با قبر خالی و عکسش حرف زدیم که چراغ وجودش هرگز برایمان خاموش نیست و می‌دانم حالا هم که جز استخوان و پلاک چیزی برای ما نیاورده‌اند اما اینکه درست در شب تاسوعا برگشتند، می‌شود پاسخی باشد برای کسانی که یادشان رفته این افراد حی و زنده‌اند.

بعضی وقت‌ها چیزهایی دلم را رنجانده است. این‌هایی که دل کندن شهدا از خانواده‌هاشان را ندیده‌اند، کاش بیایند و ما برایشان از محبت‌هایمان تعریف کنیم و بگوییم چه زندگی‌های شیرینی داشته‌ایم. شهدا به اندازه‌ای به همسر و بچه‌هایشان مهر داشتند که نمونه بارز الگوگیری از محبت خاندان اهل بیت (ع) بودند. من خودم قبل از عملیات خیبر در ایلام بودم. شهید اصلا پیش ما نبودند اما همین که سه یا چهار روزی یک‌بار می‌دیدمشان دلم خوش می‌شد. قبل از عملیات، شهید گفتند بهتر است شما برگردید مشهد، اولش مقاومت کردم اما گفت نه عملیات بزرگی در پیش داریم، باید برگردی و با ایشان به مشهد آمدم. یادم نمی‌آید هیچ وقت به ایشان گله کرده باشم، اما نمی‌دانم چرا آن زمان گفتم «خواهش می‌کنم این بار را نرو، کمی بیشتر پیش من بمان، همین یک بار را نرو، من اینجا غریبم، کسی را ندارم، اگر تو برنگردی من با این بچه چکار کنم؟» جواب داد؛ «تو محکم‌تر از این حرف‌ها بودی، چرا این را می‌گویی؟ خدا را داری و خدا هیچ وقت تنهایت نمی‌گذارد» سعی می‌کرد به ما نگاه نکند، صدایش می‌لرزید، لباس‌هایش را پوشیده بود، من مدام اصرار می‌کردم و می‌گفتم «نرو» به دلم الهام شده بود که دیگر او را نخواهم دید. فکر می‌کردم باید خواهش کنم، باید او را چند روزی هم شده بیشتر برای خودم نگه دارم. سمیه آمده بود توی دست و پایش. با اینکه عادت داشت همیشه دخترمان را بغل کند اما این بار سعی می‌کرد به ما نگاه هم نکند، دیگر داشتم گریه می‌کردم که سمیه گفت «بابا رفت». تا شب، دیگر هیچ خبری از او نداشتم تا اینکه بچه‌های سپاه گفتند صبح حسن پرواز داشته است و بعد بیشتر از دو هفته نگذشت که خبر شهادتش آمد. هر چند شب شهادتش خواب دیدم به من می‌گویند خبر داری شوهرت شهید شد و جنازه‌ای از او بر نمی‌گردد؟ دقیقاً خوابم ٣٣ سال بعد تعبیر شد (گریه می‌کند) و٣٣ سال با عکسش هر صبح حرف زدم و سی و سه سال با او عاشقانه زندگی کردم.

آیا از اول مطلع بودید که شهید شده‌اند؟ احتمال نمی‌دادید که اسیرشده باشند و بخواهید که چشم انتظار باشید؟

درعملیات خیبـر، هلیکوپترهای عراقی رزمندگان اسلام را زیرآتش سنگین راکت و مسلسل قرار دادند و شـهید آزادی که در خط مقدم بود مورد اصابت ترکش راکت عراقی قرار گرفت و مجروح شد. بـرادران امـدادگر در همان نقطه به مداوای ایشان پرداختند اما گویا مفید واقع نشد و ایشان به شـهادت رسـید. بـه علـت آتـش سـنگین دشمن، قادر به انتقال پیکر مطهر شهید به عقب نبودند، به همین دلیل پیکر شهید همـان جـا بـاقی مانـد و بـه عنوان مفقودالاثر اعلام شد. در اسفند سال ۶٢، روحشان را تشییع کردیم. البته در وصیت‌نامه‌اش هم حرف‌هایی زده بود که روح و آرمان‌هایش را نشان می‌داد، برایم نوشته بود؛ «موقعی که شـهید شدم، از شما می‌خواهم چشمانم را باز بگذارید تا دشمن نگوید شهادت بر او تحمیل گـشت؛ بلکـه بـا دیده بصیرت در این راه قدم گذاشته و با عزمی راسخ آن را به پایان رسانید. همچنین می‌خواهم کـه دست‌هایم را بیرون بگذارید تا دنیاطلبان و عافیت طلبان ببینند که از متاع دنیا چیزی با خود نمی‌برم. لباس سپاه مرا از خونم سرخ کنید و جلوی تابوتم بگذارید. به هیچ‌وجه سرمایه داران را بـه منـزل یـا سر قبرم راه ندهید و به آن‌ها بگویید که حسن ضد شما و حامی ضعفا بوده است و بدانید کـه عاقبـت شما نابودی است و من و امثال من همیشه آماده شهادت هستیم. پس از شهادتم گل سرخ به سـینه خود بچسبانید، زیرا که من از مرگ نمی‌هراسم چون که بعد از مرگ، زندگی تازه برای من شروع می‌شود ‫و انگار تازه از مادر متولد شده‌ام.»

اتفاقاً می‌بینم که دسته‌های گل سرخ در خانه‌تان زیاد است پس این هم از وصیت شهید برای مراسمشان بوده است.

بله دوستان و آشنایان می‌دانند که او خواسته بود در مراسمش گل سرخ بگذاریم. از خانواده شهدای دفاع مقدس گذشت، آن‌ها صبوری کردند و اگر نیش و کنایه‌ای بود، خوردند و به روی خودشان نیاورند. عده‌ای نشستند و گفتند ما سهمیه می‌گیریم و بچه‌هایمان با سهمیه به دانشگاه می‌روند. ولی ما هیچ وقت صدایمان بالا نرفت و هنوز تحمل می‌کنیم، اما خواهش دارم حداقل در حق خانواده شهدای مدافع، برخی کم‌لطفی‌ها را نکنیم. با شایعه اینکه «مدافعین حرم حقوق‌های آن‌چنانی می‌گیرند» دل این خانواده‌ها را نرنجانیم. حقوق‌های نجومی را الان کسانی می‌گیرند که از خون شهدا برای خودشان فرش قرمز درست کرده‌اند و تازه صدایشان هم بلند است و با پررویی می‌گویند حقمان را گرفته‌ایم. نمی‌دانم این‌ها چه طلبی از انقلاب دارند که حقشان تا این اندازه است و اصلا تمام نمی‌شود! حالا جالب است که وقتی بررسی می‌کنی، می‌بینی یک ماه جبهه هم ندارند، کجا می‌دانستند انقلاب چه بود و چه شد. داریم این روزها با بی‌بی زینب (س) معامله می‌کنیم. در این شب تاسوعا تنها به ظاهر، عزادار ایشان نباشیم.

به نمایندگی از شهید حسن آزادی چه حرفی از زبان ایشان برایمان دارید؟

 می دانم هفته دیگر پرونده شهید حسن آزادی هم برای همیشه بسته می‌شود. چه بسا شهدای بزرگی بودند که در این سال‌ها حتی یک نفر به دیدن خانواده‌شان نرفته است. پدر و مادرها و همسران شهدا به سلامی دل خوش بودند و خیلی‌ها همین را از آن‌ها دریغ کردند. داریم به غروب روزهایی که می‌توانستیم به خانواده شهدا تکیه کنیم، نزدیک می‌شویم. الان پدر و مادرهای زیادی از خانواده شهدا بودند که دیگر بین ما نیستند، همسران زیادی که دیگر مجال و روحیه‌ای برای حرف زدن ندارند. هیچ کسی با خود شهید مشکل ندارد، ما از نفاق و دورویی‌های افراد به ظاهر دوست، می‌ترسیم.

به خاطر وطنمان نگذاریم چراغ سیره شهدا خاموش شود. کودک و نوجوان که به ریشه‌های کشورش احترام بگذارد، بزرگ‌تر که شد خودش روبه‌روی دشمن خواهد ایستاد. ارزش‌های ما، بچه‌های ما هستند که این روزها دشمن خوب یاد گرفته با جنگ نرم آن‌ها را از ما دور کند، دیگر هیزم به آتش دشمن نریزیم. دختر دو و نیم ساله من روی پای خودش ایستاد، هیچ وقت هم طلبی از انقلاب نداشت، هیچ‌کدام از ما دنبال معامله با خون شهیدمان نبودیم.

نگذاریم این شهیدان فقط یک تیتر برای روزنامه یا یک تابلو برای خیابان‌هایمان شوند. آن‌ها به ما احتیاجی ندارند، این ماییم که به شهیدان نیازمندیم.