به گزارش ثامن پرس،پدرومادر مهربان، نامهربانان زندگی کودکانی شده‌اند که از بدو تولد به بهایی اندک فروخته می‌شوند؛ کودکان بی‌گناهی که با اعتیاد به دنیا آمده و دستان تعرض و تجاوز به آنان دراز می‌شود، بی‌آنکه از امنیت حضور والدین برخوردار باشند. کجای روزگارمان معصومیت کودکانمان را از یاد بردیم؟ کدام لحظه چشم بر بی‌هویتی، نبود امنیت و گرسنگی طفلانمان بستیم؟ چشمانم برای شهری که صف دردهایش طویل شده و داغ آزار و تعرض به کودکان را بر پیشانی دارد، خون گریه می‌کند؛ برای کودکی که از بدو تولد کارتن‌خواب بوده و تعریفی از یک خانه ندارد، کودکان بی‌شناسنامه‌ای که در طول زندگی‌شان حتی طعم غذای گرم را نچشیده‌اند.

وزن دردها برای کودکانی در همین حوالی آن‌قدر زیاد است که تحمل آن، دل بزرگی می‌خواهد؛ دردهای بی قواره‌ای که از قامت کوچک و نحیفشان بزرگ‌تر و بر تنشان زار می‌زند. ستایش ۶ساله، آتنا ٧ساله، نوید ۶ساله، اهورا ٣ساله و لیست بلندبالای دیگری از اسامی بچه‌هایی که قربانی بیماران جنسی جامعه شدند. این داستان سر دراز دارد. همۀ ما مقصر این اتفاقات هستیم؛ از تک‌تک مردم گرفته تا مدیران امر!

خانم‌ها، آقایان! این شما و این هم کلکسیون دردهایی که قدشان از طفلان معصوم شهرمان بلندتر است.

مهر٩۶، اینجا خوابگاه دختران مؤسسۀ گلستان علی، ساختمانی کاملا معمولی، با حس یک خانه است. طبقۀ اول، محل نگهداری کودکان ٣ تا ۵ سال است. به‌محض ورود، دختربچۀ لاغراندامی به سمتم آمد. فقط اسمش را پرسیدم. همین یک جمله کافی بود تا لبخند بر لبانش بنشیند، دستانش را دورم حلقه کند و سرشار از ذوق شود. بچه‌ها تشنۀ محبت بودند؛ کودکانی که به لطف مددکاران، می‌توانستند طعم محبت و خانواده را بچشند. مثلا ویدا، کودکی در همین مرکز است که در تمام ساعت کلاس درس، دست معلمش را در دست گرفته و نوازش می‌کند.یکی از خیران، صورتک‌های خودکاری را روی انگشتان بچه‌ها می‌کشید. این نقش‌ها همدمی است برای غصه‌هایشان. کاش می‌شد تمام درد‌ زندگی را که با مواد پدرومادرهایشان دود شده بود، با شیرینی همین دو نقطه و لبخند خودکاری پاک کرد.

﷯ ﷯ ﷯

فاطمه و خواهرش با اعتیاد به مرکز آمدند؛ کودکانی که پس از فوت مادر، توسط یکی از بستگان ترک داده شدند، ولی درپی این موضوع تا شش ماه توانایی تکلم خود را از دست دادند و به‌همین‌دلیل تحویل بهزیستی شدند.

﷯ ﷯ ﷯

مهلا، طفل دیگری است که به‌دلیل خرید‌وفروش به مرکز ارجاع داده شده و از بدو ورود، به بیماری قلبی و صرع مبتلا بوده که همچنان درحال درمان است.

مددکار مجموعه با اشاره به این موضوع که کودکان آسیب‌دیده شرایط بدی را تجربه می‌کنند، می‌گوید: «بسیاری از کودکان، درک درستی از مواردی که بچه‌های معمولی در سنین پایین یاد می‌گیرند، ندارند و از زمانی که به مرکز می‌آیند، درزمینۀ استفاده از ابزار، مثل قاشق و چنگال، آموزش می‌بینند.».

﷯ ﷯ ﷯

سعیده به‌همراه پدر‌ومادرش که اعتیاد شدیدی به کریستال داشتند، کارتن‌خواب بوده است. به‌گفتۀ مددکار مجموعه، هیچ‌کدام از آسیب‌ها را نمی‌توان ثابت کرد و موارد براساس گفته‌های کودکان و مشکلات روحی و رفتاری آن‌ها در سنین مختلف خصوصاً بلوغ، به این نتایج می‌رسیم؛ در این مورد نیز نمی‌توان به‌طوردقیق موارد آزار را ذکر کرد، به‌این‌دلیل که قابل پرسش و گاهی تشخیص نیست، ولی با توجه به محیط و شرایط زندگی، یقیناً کودک موارد مختلف کودک‌آزاری را تجربه کرده است.

سعیده در سن هشت‌سالگی توسط یک مددجو به مرکز ارجاع داده شد. این کودک هیچ‌گونه درکی از آداب اجتماعی نداشت، رنگ‌ها را تشخیص نمی‌داد، تعریفی از اتاق‌خواب، دستشویی یا حمام نداشت و به گفتۀ مددکار مرکز، هوش اجتماعی این کودک صفر و تا جایی بود که حتی در ابتدا این گمان می‌رفت که عقب‌مانده است؛ اما امروز کلاس ششم است و شرایط او بهبود یافته، ولی نسبت به دختر یازده‌سالۀ معمولی، عقب‌تر است.

مددکار مجموعه در تکمیل پروندۀ سعیده از صحبت‌های کودک مبنی‌بر داشتن یک برادر می‌گوید که توسط مادر فروخته شده و پیگیری‌های لازم برای پیداکردنش هم نتیجه‌ای نداشته است.

﷯ ﷯ ﷯

نیلوفر، دختری که خودش را نجات داده، خیلی از صحنه‌ها را دیده و شنیده است. او دارای شناسنامۀ جعلی و بیسواد مطلق است. کودک زمانی که از ناحیۀ برادر ناتنی‌اش احساس‌خطر می‌کند، به سازمان بهزیستی پناه می‌آورد و پس از حضور در مرکز، چهار‌ کلاس را با معلم خصوصی پشت‌سر می‌گذارد. امروز نیلوفر هویت و امنیت دارد، کلاس ششم را سپری می‌کند و در خوش‌نویسی استعدادش شکوفا شده است.

﷯ ﷯ ﷯

هانیه، کودکی که مادرش را بر اثر ازدیاد مصرف و تزریق موادمخدر شیشه از دست داده و پس از آن با پدری زندگی می‌کرده که معتاد و اغلب در زندان بوده است.داستان دردهای هانیه هنوز ادامه دارد. نُه‌سالگی به مرکز ارجاع داده شد، بسیار آشفته و کم‌حرف بود و در پس خواب‌های پریشان و فریاد‌های شبانه‌اش، زخم‌هایی پنهان داشت. پس از کلاس‌های روان‌شناسی و بازدرمانی کودک عنوان می‌کند که ازسوی داماد عمه‌اش موردتجاوز، اذیت و آزار جنسی قرار گرفته است. با اطلاع از این موضوع، مددکاران مجموعه اقدام به شکایت از این فرد می‌کنند؛ بماند که در طول دادگاه، کودک فشار روانی فراوانی را به‌واسطۀ حضور فرد متجاوز و بازپرسی‌ها متحمل می‌شود، ولی در پایان پس از اعتراف متهم، دادگاه، هشتاد ضربه شلاق و زندانی برای متجاوز حکم می‌دهد؛ مجرمی که حالا به قید وثیقه آزاد است.

پیش‌زمینۀ بد از خانوادۀ معتاد، نوع مرگ مادر و تجاوز، فشار و بار روانی فراوانی را برای هانیه به‌همراه داشته و تنها می‌توان امید داشت که کودک، گذشته‌اش را فراموش کند و بتواند به زندگی معمولی بازگردد.

﷯ ﷯ ﷯

مهر‌٩۶، خوابگاه پسران مؤسسۀ گلستان علی

خوابگاهشان بیشتر شبیه مدرسه است. تعداد زیادی از بچه‌های قد‌ونیم‌قد در حیاط مشغول فوتبال‌بازی‌کردن‌اند. عده‌ای هم در اتاق‌هایشان درس می‌خوانند و مشق می‌نویسند.

کنار امیررضای ٩ساله نشستم. مشغول ورق‌زدن کتاب فارسی‌اش است. می‌پرسم:

- کلاس چندمی؟

- کلاس اول، شما کلاس چندمی؟

- دیگه مدرسه نمی‌رم.

- پس چه‌کار می‌کنی؟

- خبرنگارم.

- یعنی چی؟

- روزنامه چاپ می‌کنم.

چشمانش گرد می‌شود. هنوز هم کتابش را ورق می‌زند. کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «منم دوست دارم خبرنگار بشم.». هنوز حرفش تمام نشده بود که سبحان، کتابش را دستم داده و می‌گوید:

«این شعرو برام بخون.»

صددانه یاقوت بود؛ از آن شعرهایی که هیچ‌وقت یادمان نمی‌رود. می‌خوانم و امیررضا و سبحان، دست‌وپا‌شکسته همراهی‌ام می‌کنند.

محمد، پسر خجالتی کلاس چهارمی است که به‌سمتم می‌آید و آرام می‌گوید:

- خاله، می‌دونی من چه آرزویی دارم؟ دلم می‌خواد جعبه‌ابزار داشته باشم تا وسیله‌های خراب رو درست کنم.

همه با هم حرف می‌زنند؛ از میان این‌همه صدا، یک نفر مکرراً تکرار می‌کند من کلاس اول دو هستم، مامان من اول دو هستم، خاله اول دو هستم.

درحال صحبت با محمدم که چادرم را می‌کشد و می‌گوید:

- اسم منم امیرعلیه، دوست دارم اسباب‌بازی کنترلی داشته باشم.

بعد دستم را می‌کشد و می‌گوید: «بیا پایین یه چیزی تو گوشت بگم»، نشستم تا هم‌قدش شوم.

- می‌شه مامان من بشی؟

- نمی‌تونم، ولی خاله می‌شم.

- باشه قبوله.

یوسف کلاس اول و سروش یازده‌ساله و کلاس سوم است. آرزوی چراغ‌قوه دارد تا شب‌ها که چراغ را خاموش می‌کنند، همه‌جا را روشن کند. سجاد هم آرزوی پلیس‌شدن دارد.

دردهای این کودکان پایان ندارد و یقیناً نیلوفر، هانیه، امیرعلی، آتنا، اهورا و... آخرین قربانیان بیماران جامعه نخواهند بود؛ اما بر همۀ ما واجب است درراستای کاهش این آمار و فرهنگ‌سازی صحیح، تلاش کنیم.

در بازدیدی که از مراکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست داشتیم، مددکاران مواردی را مطرح کردند که بسیاری از ما طاقت شنیدنشان را نداشتیم. بااین‌حال در این گزارش به تعدادی از پرونده‌ها پرداخته شد تا شاید درجهت امنیت‌بخشی به زندگی کودکان کشورمان، اقدامات بیشتری صورت گیرد. باوجود گذشت چند روز از بازدیدها، لحظه‌ای نمی‌توان به این کودکان و تجربۀ گذشته‌شان فکر نکرد.