تکه‌های سنگ برایشان حکم نان را دارد؛ هر چه بیشتر از دل کوه بیرون بکشند، نان‌شان بیشتر. ایستادن مقابل کوه و از پای درآوردنش ساده نیست؛ صبر می‌خواهد و رنج. توانستی و طاقت آوردی، می‌شوی «معدن‌چی».

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی ثامن پرس،اوستا محمد طاقت آورد، آن هم نه یک سال و دو سال، ٢٠ سال! صحبت از بازنشستگی معدن‌کاران با قانون حداقل ١۵ و حداکثر ٢٠ سال که می‌شود می‌پرسد: «مگر معدن‌کار دیگری سراغ دارید که با پانزده‌بیست سال بازنشست شده باشد که من دومی‌اش باشم؟!» صدای اوستا بین کوه و معدن سنگی می‌پیچد. کدام بازنشستگی، کدام بازنشستگی... . صدای خُرد شدن سنگ‌ها، جای غم نشسته در صدای اوستا را می‌گیرد. مَته را روی صخره سنگی گذاشته و پُتک را محکم‌تر از ضربه‌های قبلی بر سر سنگ‌ها می‌کوبد. تا شب باید چند متر از معدن را بکند، بعد سنگ‌ها را «چالور» کند (تراشیدن سنگ با دست) تا مزدش به ۵٠ هزار تومان برسد. اگر روزی به سنگ‌هایی بربخورد که سرسخت باشند و مقاوم، سنگ کمتری از دل کوه جدا می‌کند و مزد کمتری هم گیرش می‌آید.

احمد جوان‌تر است و زورِ بازویش بیشتر، اما باز هم به پای اوستا محمد نمی‌رسد. اگر خیلی کار کند، ۴٠ هزار تومان سنگ در روز بیرون می‌کشد. به قول خودش، کار معدن فوت و فن دارد، فقط مَته و پُتک کوبیدن بر سنگ‌ها نیست، غافل شوی خودت را ناکار کرده‌ای. صاحب‌کار به ازای سنگ‌ها مزد می‌دهد. از صبح خروس‌خوان تا غروب آفتاب، ١٢ ساعت پای معدن باشی، چهل‌پنجاه هزار تومان دستت را می‌گیرد. با حساب سرانگشتی، برای آن‌همه جان کندن می‌شود ساعتی سه تا چهار هزار تومان. جوان بیست‌و‌هفت‌ساله این‌ها را می‌گوید اما پشت‌بند هر جمله‌اش خدا را برای همین روزی که سر راهش قرار داده است، شکر می‌کند. خرج مادر و دو خواهر دم بخت و تازه عروسی که به خانه برده است را از همین کار درمی‌آورد، آن هم در اوضاعی که یا بازار کار نیست یا از کسادی آن گله و شکایت زیاد است.

کوه‌نوردی هر روزه برای رسیدن به محل کار

آفتاب تازه زده بود که راهی معدن سنگ در نزدیکی «قلعه سرهنگ» و روستای «زکریا» شدیم. معدنی در محدوده مشهد که برای رسیدن به آن باید به دل کوه‌های جنوب شهر می‌زدیم. ساعتی کوه‌نوردی و گذر از میان سنگ‌لاخ‌ها و قلوه‌سنگ‌ها، تنها راهی بود که می‌شد از آن به این معدن در نزدیکی قله کوه رسید. حفره‌ای سنگی بین شیب ملایم کوه تا نوک آن، تمام فضای معدن بود که کارگران مشغول کار بودند.

معدن‌کارانی که فقط بیمه حوادث شده‌اند، نه بیمه بازنشستگی!

هنوز ساعتی از شروع کار نگذشته، اما سختی کار لباس‌های اوستا محمد را خیس عرق کرده و لباس‌هایش به تن چغر و خمیده‌اش چسبیده است. روی تکه سنگی که از دل کوه بیرون کشیده، نشسته و در حال شکافتن تکه سنگی دیگر است. صحبت از معدن نیست. حرف، حرفِ یک عمر زندگی اوستاست که لابه‌لای صخره‌ها و سنگ‌ها گم شده و گاهی هزاران ضربه پتک لازم داشته است تا زندگی روی خوشش را به او نشان دهد. این معدن، شاید پنجمین یا ششمین معدنی است که اوستا عمرش را در آن می‌گذراند. ٢٠ سال هر روز صبح در هوای گرگ و میش، قمقمه آب و قابلمه غذایش را زیر بغل گرفته و به دل کوه زده‌است. حالا یکی دو سال است پسرهایش هم پا جای پای پدر گذاشته‌اند و معدن‌کار شده‌اند. اوستا دلش نمی‌خواست سجاد و سعید عمرشان را در معدن بگذرانند، اما بیکاری و نداشتن سرمایه برای کار، دست آخر راه دیگری جز معدن برای پسرها به جا نگذاشت.

اوستا در توضیح اینکه چرا هنوز و در این سن در معدن کار می‌کند، می‌گوید: من که سواد نداشتم، سال‌ها صاحبکار بیمه‌ای برای ما رد نکرده بود. همین پنج‌شش سال قبل که پسرها رفتند شهر و از اداره بیمه پرسیدند، ماجرا را فهمیدم. گفته بودند صاحبکار ما را فقط بیمه درمانی و حوادث کرده و بیمه ما شامل بازنشستگی نبوده است. فقط من نبودم، خیلی از معدن‌کاران دیگر هم بودند که بیمه نشدند. در این چند سال هم که بیمه شدم، هر ماه هزینه آن را جداگانه از مزدمان کم می‌کنند. خدا را شکر همین هم غنیمت است.

سختی‌های معدن را به سرگذر بنایی ترجیح دادم

کنار اوستا، کارگران جوان معدن‌کار کم نیستند. ایمان یکی از تازه واردها به جمع کارگران این معدن سنگ است. یک سالی می‌شود که از دود و دم شهر و از ساعت‌ها نشستن‌‌ سرِ گذر خسته شده و به دامن کوه پناه آورده است. گاهی از خستگی کار طاقتش طاق می‌شود، اما وقتی به روزهای سختِ بی‌پولی فکر می‌کند، پتک را محکم‌تر می‌کوبد.

ایمان از روزهایی که سرگذر، صبح تا عصر در انتظار کار چشم به هر ماشینی می‌دوخت، شبیه کابوس در بیداری یاد می‌کند و می‌گوید: پاتوقم سر گذر میدان فردوسی یا چهارراه برق بود. پول که نداشتم با تاکسی سر گذر بروم، با موتور می‌رفتم. یک روز موتورم را گرفتند، چند ماه طول کشید تا توانستم از پارگینگ درش بیاورم. در این مدت با اتوبوس سر گذر می‌رفتم، به امید کار. در هفته اگر یک روز کار جور می‌شد، آن هم با مزد کارگری روزی چهل‌پنجاه هزار تومان، خوشحال می‌شدم، اما آخر ماه چند روز کار کردن اندازه همان هزینه رفت‌و‌آمد بیشتر نمی‌شد. از این علافی و بی‌پولی خسته شدم. یکی از دوستانم گفت که همیشه در معدن کار هست و بیکار نمی‌شوی، این شد که اینجا آمدم و سختی‌های معدن را به انتظارِ سرِگذر ترجیح دادم.

تراشیدن هر سنگ، هزار و ٣٠٠ تومان

محسن با سنگ‌ها و دل سخت آن‌ها انس گرفته است و مثل معدن‌کاران دیگر در اوج خستگی، معدن را بهشت دلدادگان به کار و درآوردن رزق و روزی حلال تعریف می‌کند. محسن سال‌های سختی را پشت سر گذاشته و حالا با وجود سختی کار در معدن، از کار راضی است. او مدتی رفتگر شهرداری بوده، اما بعد از مدتی بیکار می‌شود. مدتی سراغ آرایشگری می‌رود، اما با دست خالی نه کار و بارش می‌گیرد و نه درآمدی که چرخ زندگی‌اش را بچرخاند دستش را می‌گیرد. بی‌پولی و بلاتکلیفی با بیکاری دست به دست هم می‌دهند و اختلافات زن و شوهری بالا می‌گیرد. زندگی محسن به جدایی ختم می‌شود و او می‌ماند و یک پسر هشت‌ساله. روی اینکه پدر و مادر پیرش خرج خودش و پسرش را بدهند، ندارد و حاضر به هر کاری می‌شود تا دست خالی خانه نرود. حالا چهار‌پنج‌سالی می‌شود که محسن یک تراشکار خبره سنگ است. روزی ٣٠ تا ٣۵ سنگ می‌تراشد، هر کدام هزار و ٣٠٠ تومان. از سنگ‌هایی که تراشیده، انواع دیزی و دکوری‌های سنگی و تزئینی ساخته شده است. برخی از سنگ‌ها هم فقط کاربرد ساختمانی دارند. هیچ‌وقت در این کار بیکار نشده است و به قول خودش اگر کسی مرد کار باشد، کار معدن بیکاری ندارد.

محسن با همین درآمدش حالا یک زندگی‌ را راه می‌برد، اما حسرت گذشته و زندگی متلاشی شده‌اش را که باعث و بانی‌اش بیکاری بوده‌است هنوز با خود حمل می‌کند. جای زخم‌های زندگی را با کار در دل سنگ‌ها پُر کرده است و با یک جمله به حرف‌هایش پایان می‌دهد: بنویسید سنگ‌ها دل دارند و صبر. تاب می‌آورند این همه ضربه را، اما برخی از ما آدم‌ها نه دل داریم و نه صبر.

کار در معدن جلوی گرسنگی‌مان را گرفته است

صادق و امیرحسین نیم‌ساعتی است که با سنگی به اندازه قد و قواره خودشان می‌جنگند. با یک میله آهنی و یک ابزار شکاف سنگ به جانش افتاده‌اند، اما از هر طرفی که می‌خواهند سنگ را بشکافند، کار پیش نمی‌رود. با صدای شاتر‌ دوربین عکاس روزنامه، هر از گاهی سرشان را بلند می‌کنند و دوباره غرق در کار می‌شوند. رضا کنارشان ایستاده و حرکات دستش بیشتر شبیه رهبر ارکستر است. گاهی با صادق و گاهی با امیرحسین جایش را عوض می‌کند، یکی نفس می‌گیرد و دوباره گلاویز شدن با سنگ ادامه می‌یابد. دیدن فقط چند لحظه کار این معدن‌کاران، گواهی برای سختی کار آن‌هاست. صادق حین نفس گرفتن‌هاش فقط یک جمله در پاسخ تمام سؤال‌هایمان از معدن‌کاران می‌گوید: کار سخت است اما جلوی گرسنگی‌مان را که گرفته‌است. از بیکاری نرفته‌ایم دزدی کنیم، بعد بگوییم بیکار بودیم. همین که سر سفره زن و بچه‌هایم با محبت و قدردانی نگاهم می‌کنند، جان می‌گیرم برای کار در روز بعدی.

این معدن‌کار اما از وضعیت نابسامان معادن می‌گوید و متروکه شدن خیلی از آن‌ها. اینکه خیلی از معادن در همین استان یا بکر مانده‌‌اند یا متروکه شده‌اند. او می‌گوید: کار معدن کار سختی است و هر چقدر هم بیکاری بیشتر شود، باز هم خیلی‌ها اصلا حاضر نیستند بیایند کارگر معدن شوند. در هیمن شرایط، هم مزد معدن‌کاران پایین است و هم بیمه و مزایای بازنشستگی پیش از موعد آن شامل همه معدن‌کاران نمی‌شود. فقط ما شنیده‌ایم که کارگران معادن نباید بیشتر از شش ساعت در روز و ٣۶ ساعت در هفته فعالیت کنند اما شما بیایید ببینید کدام کارگر معدن با این قانون کار می‌کند؟ ساعت کاری ما با طلوع و غروب آفتاب کوک شده است. حداقل انتظار ما سر زدن مسئولان و پیگیری این قانون‌هاست، اما متأسفانه نمی‌بینیم.

کار سخت و قوانین سرسخت‌!

بین صحبت‌های معدن‌کاران، صاحبکار از راه می‌رسد. تعریف از صاحبکار جای گلایه‌ها را می‌گیرد و کارگران بریده‌بریده چند جمله‌ای از سختی‌های کار می‌گویند که بیشتر حرف دل صاحبکار است. یکی از کارگران می‌گوید: مسئولان باید از معدن‌کاران حمایت و کار را در راه استخراج و بهره‌برداری از معادن آسان کنند. برای دادن مجوزها گاهی اوقات چند ماه ما را معطل کار نگه ندارند.

کارگر جوان دیگری که از نسل دهه هفتادی‌هاست، از معادن ایران می‌گوید و اینکه خیلی از کشورها مثل ما معادن مختلف و سرشار از مواد غنی ندارند. اگر مسئولان برای فعالیت معادن قدمی بردارند، کارگران بیشتری از این راه نان خواهند خورد.

صاحبکار معدن، پی صحبت‌های کارگرانش را می‌گیرد و می‌گوید: دستگاه‌های مختلفی برای استخراج و کار در معادن وجود دارد اما هزینه خرید و بهره‌برداری آن‌ها بالاست، برای همین در خیلی از معادن ما همچنان به شیوه‌های سنتی کار می‌کنیم. اگر مسئولان اداره کار و سازمان صنعت و معدن حمایت کنند و با دادن تسهیلات و حمایت از معدن‌کاران شیوه نوین استخراج را فراهم کنند، هم کار با سرعت بیشتری پیش می‌رود و هم برای کارگران ساده‌تر می‌شود.

وی که خودش سال‌ها معدن‌کار بوده و این شغل را از آبا و اجدادش به ارث برده است، شیوه کار فعلی در برخی از معادن را شیوه «عهد بوق» توصیف می‌کند که هنوز هم کارگران برای درآوردن سنگ از دل معدن با کلنگ، مَته و پُتک جان می‌کنند. این معدن‌کار، خانه مسکونی‌اش را پنج سال پیش فروخته و با سرمایه آن فقط چند دستگاه و ابزار مخصوص استخراج سنگ خریده است، اما هنوز هم بیشتر کار با هُنر دست کارگران به شیوه سنتی انجام می‌شود.

او می‌گوید: همه این‌ها در حالی است که مواد و مصالح استخراج شده از معادن را نیز به قیمت پایینی از ما می‌خرند و بیشتر سود به واسطه‌ها و فروشنده‌ها بعد از تبدیل مواد معدنی به کالاهای دیگر می‌رسد.

سنگ‌‌های دیگری که این معدن‌کار از وجود آن بر سر راه سرمایه‌گذاران معدن گله می‌کند، قوانین دست و پا گیر و کاغذبازی‌های اداری است. او می‌گوید: برای صدور پروانه‌های بهره‌برداری از معادن باید هفت‌خوان رستم را رد کنیم. حتی زمانی که برای اجاره معدن مراجعه می‌کنیم، بعد از کلی کاغذ‌بازی و قوانین سخت و دست و پا گیر یک معدن را به صورت موقت به اجاره می‌دهند.

او مصداق گلایه‌اش را معدنی که خودش از اداره کل منابع طبیعی اجاره کرده است، ذکر می‌کند و می‌گوید: گرفتن اجاره بها را سه ماهه کرده‌اند. یعنی هر سه ماه باید ١٠ الی ١٢ درصد به اداره منابع طبیعی اجاره بدهیم. گاهی اوقات در طول سه ماه هنوز خرید و فروش‌های ما نقد نشده‌اند و به این سرعت حساب کتاب پس گرفتن، رفت‌و‌آمد می‌خواهد و سخت است.

 

 

به نقل از روزنامه شهرآرا

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: