کدخبر: ۳۴۶۴

داستان از یک کارگاه کوچک تولید پرچم ایران شروع شد. سی و دومین جشنواره فیلم فجر بود و سالن مملو از جمعیت. فقط همین که در میان خبرنگاران و اهالی سینما در کاخ جشنواره به صندلی تکیه زده باشی برای برخی ممکن بود راضی‌کننده باشد اما برای من نه. «ردکارپت» دست گذاشته بود روی موضوع خاصی که نمی‌توانستم از آن به‌سادگی عبور کنم.

داستان از یک کارگاه کوچک تولید پرچم ایران شروع شد. سی و دومین جشنواره فیلم فجر بود و سالن مملو از جمعیت. فقط همین که در میان خبرنگاران و اهالی سینما در کاخ جشنواره به صندلی تکیه زده باشی برای برخی ممکن بود راضی‌کننده باشد اما برای من نه. «ردکارپت» دست گذاشته بود روی موضوع خاصی که نمی‌توانستم از آن به‌سادگی عبور کنم.

در کارگاه کوچک جنوب شهر، کارگر شابلون زن (رضا عطاران) سبز و قرمز را به پارچه‌های سفید بی‌روح می‌کشید تا نقش پرچم ایران شکل بگیرد.

کاری به ماجراهای بعدی فیلم ندارم اما در انتها که این جوان در فرانسه و آوارگی به سر می‌برد، هیچ سرپناه و مأمنی نمی‌یافت جز همین پرچم که خود او در آفرینش آن نقش داشت.

پرچم ایران را از میان پرچم کشورهای جهان پایین می‌کشید و بر روی خودش می‌انداخت تا گرم شود و بتواند شب را به صبح برساند، پرچمی که شعار و اهتزاز و هویت آن دیگر معنی نداشت و اول از همه باید جوابگوی آوارگی یک ایرانی نگون‌بخت می‌شد.

در روزهای گذشته یک روزنامه دولتی دست به اکتشافی بزرگ (!) زد. تصاویر گورستان نصیرآباد سوژه‌ای شد که بزرگ‌ترین موج تبلیغاتی هفته‌های اخیر آغاز شود. گورخواب‌هایی که زیر سایه حکومت اسلامی هستند اما هیچ آرامشی جز در آرامستان نمی‌یابند.

برای من که در اردوهای جهادی با صحنه‌هایی به‌مراتب فجیع‌تر از این مواجه شده بودم، این تصاویر جذابیت خاصی نداشت چرا که خانواده‌های پاک و مومن روستاهای دورافتاده بیرجند در مقابل معتادان نصیرآباد اصلا قابل قیاس نبوده ونیستند.

آنانی که در حفره‌های دست‌ساز خود در بیابان زندگی می‌کردند و وقتی از زیر زمین بیرون می‌آمدند دود آتش همه پوست صورت و دستشان را سیاه و کبود کرده بود، پر از صفا و صمیمیت بودند. کار برای فقرا و محرومان واقعی سال‌ها بود که بدون فریاد داشت انجام می‌شد. چرا که جوانان جهادگر، راه آرمان‌خواهی خود را در کوخ‌ها و کپرها یافته بودند و اردوهای جهاد عمرانی با جدیت به جهاد پزشکی، جهاد تبلیغی و جهاد کشاورزی توسعه یافته بود.

اما عَلَم کردن گورخواب‌های نصیرآباد از جنس فریاد بود، آن هم نه فریاد عدالت خواهانه. چرا که از پس این فریاد، صداهای دیگری درآمد. فریادهایی که بیش از همه می‌خواست آرمان‌ها را زمینگیر شده ترسیم کند و قبرستان‌نشین‌های مصر را هم‌نوا با گورخواب‌های ایرانی به تصویر بکشد و سودای همیاری و کمک به فلسطینی و سوری و یمنی مظلوم را هرچند غیرمستقیم کمرنگ کند.

جمله آخر نامه کارگردان سفارشی‌ساز به رئیس جمهور را یادتان هست؟ این است شهر نوید داده شده؟ این است شهر آرمان‌ها؟

از سوی دیگر اگر بنگرید درخواهید یافت که برکات اردوهای جهادی تا سال‌ها در خانواده‌ها و مناطق محروم باقی می‌ماند اما ثمره این افشای رسانه‌ای گورخواب‌ها مگر جز کتک زدن و بیرون انداختن آنان از قبرستان نصیرآباد بود؟ باید نسخه جعلی عدالت‌خواهی را شناخت و آن را به زمین زد.

عدالت‌خواهی افشاگر و عدالت‌خواهی جهادگر دوگونه متفاوت است. این‌گونه نیست که همیشه مسیر عدالت‌خواهی از افشاگری عبور کند. هرچند ممکن است آخرین راه باشد اما قطعا اولین گزینه نیست.

آری داستان این است. برخی حاضرند برای اینکه پرچم‌دار و دسته‌شان در اهتزاز و صندلی امروزشان برقرار باشد، پرچم آرمان‌ها و پرچم ایران را به زیر بکشند و کلاهی از این نمد برای خود بسازند.

شهرآرا