رهبرانقلاب: کسانی که داوطلبانه به این میدان می‌روند، دو سه خصوصیّت در اینها هست که ممتاز است. یکی این است که اینها غیرت و تعصب دفاع از حریم اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را دارند

به گزارش ثامن پرس، جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم اهل‌بیت علیهم‌السلام روز دوشنبه اول آذرماه سال جاری با حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند. در ادامه بخشی از گزارش منتشر شده از این دیدار به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ ونشر آثار آیت ا... خامنه ای را می خوانیم. دیداری سرشار از اشک ها و لبخندهای بستگان، فرزندان و همسران و مادران شهدای مدافع حرم.

رهبر معظم انقلاب در این دیدار گفتند: «خیلی خوش آمدید برادران و خواهران خانواده‌ عزیز شهید حرم؛ کسانی که داوطلبانه به این میدان می‌روند، دو سه خصوصیّت در اینها هست که ممتاز است. یکی این است که اینها غیرت و تعصب دفاع از حریم اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را دارند» «دومین خصوصیت بصیرت است. کسانی که این بصیرت را ندارند با خودشان می‌گویند: اینجا کجا، سوریه و حلب کجا؟ این بر اثر بی‌بصیرتی است. [حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام] فرمود که فَوَاللَّهِ مَا غُزیَ قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا.» نباید منتظر ماند که دشمن بیاید داخل خانه‌ آدم، بعد آدم به فکر دفاع از او و خانه بیفتد. دشمن را باید در مرزهای خودش سرکوب کرد.

نکته‌ سومی که در اینها وجود دارد، شوق شهادت است. بعد از پایان جنگ تحمیلی، مایی که در جریان کار بودیم، احساس می کردیم که یک جادّه‌ دوبانده‌ وسیعی جلوی رویمان بود که این بسته شد؛ جاده‌ شهادت! مثل یک دری که ببندند. کسانی که آن موقع، جهاد و شهادت در راه خدا را دوست داشتند، دلشان را غم گرفت. این فرزندان شما غالباً کسانی هستند که آن دوره را درک نکردند؛ در اینها هم آن احساس شوق بود که بلند شدند و رفتند. الان هم [جوان ها] به من نامه می نویسند، البته من جواب نمی دهم به این نامه‌ها. مرتب جوان ها از اطراف کشور نامه [می نویسند]، التماس [می کنند]، خیال می کنند که من باید اجازه بدهم یا من باید دخالت بکنم؛ که آقا اجازه بدهید ما برویم سوریه برای جهاد. این شوقِ شهادت است و خیلی مهم است.

شهدا، ستاره واقعی اند

اگر در یک ملّتی، در یک قوم و جمعیتی، قدرت و قوت چشم‌پوشی از زندگی باشد، این قوم شکست‌بخور نیست. ما‌ها که گاهی اوقات در مقابل حوادث کم می‌آوریم، به خاطر این است که دودستی چسبیده‌ایم به زندگی و زیبایی‌های زندگی. زندگی یعنی چه؟ زندگی فقط نفس کشیدن خود ما نیست؛ زن و بچه و پدر و مادر ما هم زندگی است.

 پول و عنوان و اعتبار ما هم؛ به این چیزها چسبیده‌ایم. وقتی به این چیزها چسبیدیم، در مقابل حوادثِ سخت، کم می‌آوریم؛ اما کسانی که این قوت و اراده در آنها هست که از زندگی چشم بپوشند، اینها بلند می شوند می روند به میدان شهادت. بچه‌هایی که شماها دادید، چه همسران، چه فرزندان، چه پدران و مادرانشان، بدانند که واقعاً مایه‌ افتخارند. این فقط شعار نیست؛ واقعیت قضیه این است. [اینها] در هر ملتی که باشند -حالا ممکن است شناخته شده نباشند برای فلان شهر، برای فلان روستا. [ممکن است کسی] مشغول یک شغل معمولی است؛ ستاره نیست، مثل بعضی‌ها که در جوامع به‌خاطر هیاهو به توهم ستاره شدن هی دارند کار می کنند؛ اما این ها- ستاره‌ واقعی‌اند؛ ستاره در چشم ما نیستند؛ ما که چشممان نزدیک‌بین و کوته‌بین است؛ در ملاء اعلی اینها ستاره‌اند.

عکس/ دیدار جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم با رهبر انقلاب

خداوند ان‌شاءا... درجات آنهایی را که رفته‌اند، عالی کند. به پدر و مادر و همسران و فرزندانشان صبر و سکینه بدهد و بنده همیشه دعایم این است که خداوند ان‌شاءا... دل‌های شما را مشمول لطف و فضل و نورانیت خودش کند و به دلهای شما آرامش بدهد.»

برای مظلومیت من غصه نخورید، زورشان به ما نمی رسد

در بخش دیگری از این حاشیه نگاری آمده است: نوبت می‌رسد به همسر شهید؛ آقا از روی برگه می‌خواند: «خانم منیره فخیمی، همسر گرامی شهید مجید مختاربند؛ حال شما خوبه؟» توفیقی بود حاج آقا که خدمتتون رسیدیم.«توفیق ما بود که خدمت شما رسیدیم.» شما بزرگوارید. ما به فکر مظلومیت شما هستیم. متأسفانه برخی خواص متوجه وظیفه‌شان نیستند و این شما را زجر می‌دهد. شما تحت فشار هستید. آقا با خنده جواب می‌دهد: «حالا خواص را خدا ان‌شاءا... هدایت کند امّا برای مظلومیت من اصلاً غصّه نخورید؛ بنده اصلاً مظلوم نیستم. فشار [هم] که همیشه تحت فشاریم امّا الحمدلله زورشان به ما نمی‌رسد» جمع می‌خندند.

بچه دار بشوید و درستان را بخوانید!

در همین شلوغی‌ها، عروس شهید مختاربند از جایش بلند می‌شود و از آقا می‌پرسد: من چه کار بکنم؟ وظیفه‌ من چیست؟ دارم درس می‌خوانم و هنوز بچه ندارم. تا سؤال عروس شهید تمام شد، آقا با لحنی بسیار جدی و سریع جواب دادند:« اوّلاً بچه‌دار بشوید؛ این یک. اینهایی که اول زندگی هی عقب می‌اندازند و می‌گویند حالا زود است، این ناشکری است. این ناشکری باعث می‌شود که خداوند یک جواب سختی به آدم بدهد».

عروس که هنوز ایستاده، می‌گوید: آخه من دارم درسم را پیش می‌برم!«باشه، مشکلی نیست. من کسی را سراغ دارم که با چهار بچه درس می خواند و همه‌ دوره‌های کارشناسی و ارشد و دکترا را گذرانده. ثانیاً درستان را بخوانید. ثالثاً زندگیتان را هرچقدر می توانید شیرین کنید. خدا ان‌شاءالله شما را حفظتان کند. دیگر شما جوانها بهتر از دوره‌  جوانی ما می فهمید. انقلاب خیلی به [امثال شماها] احتیاج دارد.»

اگر آدم درست وارد فضای مجازی بشود،خوب است

موقع تحویل قرآن‌ها و یادگاری‌ها به این خانواده‌ شهید فرا می‌رسد. روح‌الله نزدیک آقا که می‌آید، انگشتر دست آقا را طلب می‌کند و محمدعلی نیز به آقا می‌گوید: ما در این مدت بیکاری‌مان به دستور شما در فضای مجازی کارهای فرهنگی انجام می‌دهیم؛ دعا کنید نتیجه‌ خوبی داشته باشد. «خوب است؛ فضای مجازی! منتها در آنجا غرق نشوید. در فضای مجازی اگر آدم درست وارد بشود، خوب است؛ امّا اگر برود غرق بشود، نه؛ خوب نیست. جای خطرناکی است؛ خیلی باید آدم مراقب باشد.»

اگر سن شما بودم از امام می خواستم برام دعا کنه مثل ایشان حرکت کنم

پسر کوچک‌تر شهید اطهر هم جلو می‌آید؛ می‌گویند مداح است و کلاس ششمی؛ از آقا می‌پرسد: اگر امام خمینی(ره) بود، شما ازش چی می‌خواستین؟ آقا دست پسر را می‌گیرد و به دیوار روبه‌رویش نگاه می‌کند؛ همگی گوش‌هایشان را تیز می‌کنند که آقا چه جوابی می‌خواهد بدهد. آقا بعد از کمی تأمّل می‌گوید:« فرق می کنه؛ اگر در سنّ شما بودم یه چیز می خواستم؛ اگر حالا بودم یه چیز دیگه می خواستم». حالا فکر کنین تو سنّ من بودین! «بهترین چیز دعاست؛ ازش می خواستم که برام دعا کنه که بتونم مثل امام خمینی(ره) حرکت کنم. این بهترین چیزه.»

اشک ها و لبخندها

بخشی ازاین گزارش مشروح نیز به گفت و گوهای صمیمانه و متفاوت اعضای خانواده شهدا با رهبر انقلاب اختصاص دارد. در دقایقی که پسران به دیده‌بوسی می‌آیند، سایر بستگان شهید هم هر کدام از یک گوشه‌ مجلس، تقاضای انگشتر یا چفیه‌ای دارند که آقا با تلطّف، به نوبت و به کمک یکی از مسئولان به ایشان تحویل می‌دهند... وقتی آقا به کودکان انگشتر می‌دهد، همیشه به مسئولان جلسه تأکید می‌کند که دقت کنند انگشتر، اندازه‌ دست بچه‌ها باشد؛ این‌بار هم با همان دقت پیگیر بودند.

عکس/ دیدار جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم با رهبر انقلاب

خانواده‌ی شهیدان مجید و محمود مختاربند، اولین خانواده‌ای هستند که به آقا معرفی می‌شوند. مجید در جنگ تحمیلی شهید شده و محمود در سوریه...مادر شروع به صحبت می‌کند؛ با لهجه‌ شوشتری می‌گوید که یک شهید در جنگ داده و یک شهید در جنگ اخیر و یک اسیر که هشت سال در اسارت عراق بوده.آقا در حق مادر دعا می‌کند که:

- «خداوند متعال شما را از اعوان و انصار نزدیک امام زمان (عجّل‌ا...‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) قرار بدهد، به حقّ محمّد و آل محمّد».

مادر ادامه می‌دهد:

- دو تا فرزند دیگر هم دارم که به فدایت حاج آقا!

 -«نه؛ آنها را ان‌شاءالله خدا برایتان نگه دارد».

آقا دوباره خطاب به محافظین می‌گوید: «کار نداشته باش به بچه؛ بذار راحت باشه!» جمله‌ای که هر چند دقیقه یک‌بار خطاب به محافظین و بستگان کودکان گفته می‌شود!

فضای جلسه صمیمی‌تر شده و خواهر شهیدان (مختاربند) نیز از جای خود بلند می‌شود و می‌گوید:

- من دو دختر دارم که دوقلو هستند و خیلی دوست داشتند که شما رو ببینند. امسال کنکور دارند و گفتند به آقا بگید برامون دعا کنن.

- «خدا ان‌شاءا... به هر دویشان شوهر خوب برساند و ان‌شاءالله با همدیگر عروس بشوند؛ این بهترین دعاست!»و جمع دوباره می‌خندند.

- در خلال صحبت‌های آقا و خانواده شهید محرم‌علی مرادخانی یک‌دفعه سه پسرِ سه - چهار ساله جلوی آقا می‌ایستند و یکی‌شان با صدای بلند می‌گوید:

- اسم من علی‌ـه!

همه‌  صحبت‌های رهبر و مادر قطع می‌شود و آقا با خنده علی را می‌بوسد. حالا دو کودک دیگر هم خود را معرفی می‌کنند. محافظی بلند می‌شود و بچه‌ها را از زمین بلند می‌کند تا آقا آنها را ببوسد. دیگر بچه‌های حاضر در اتاق هم که این صحنه را می‌بینند، از گوشه گوشه‌ مجلس جلو می‌آیند و آقا را همین‌جور نگاه می‌کنند تا نوبتشان شود! دیگر همه‌  مجلس در اختیار این کودکان است که یا فرزند شهدا هستند و یا نوه‌  شهدا و یا خواهرزاده و برادرزاده‌ی شهدا.

 

حالا نوبت همسر شهید، خانم مریم امجدیان است که کنار مادر شوهرش نشسته است. می‌توان به‌راحتی آثار گریه و عزاداری را در همسر شهید مشاهده کرد؛ انگار که هنوز به از دست دادن عزیزش خو نگرفته باشد. خطاب به آقا می‌گوید:

- خیلی برایمان دعا کنید. برای بی‌قراری‌هایمان.

- «خدا ان‌شاءا... بر دلهای شما صبر و سکینه‌ی خودش رو نازل کند. بله، راست میگید. من دعایم همین است. همیشه برای آرامش دلهای خانواده‌‌ی شهیدان دعا می کنم».

عموی شهید هم از گوشه‌ی اتاق خود را معرفی می‌کند؛ مردی که روی صندلی نشسته و ۴۰ساله نشان می‌دهد؛ محکم سخن می‌گوید:

- من جانباز ۷۰درصد [جنگ تحمیلی] هستم. قسمت نشد که شهید بشم.

- «خب شما حالا هم که شهیدِ زنده‌اید؛ اشکال نداره.»

- با اینکه یک جانباز ۷۰درصد نباید کار کنه اما به‌صورت افتخاری دارم تو بیمارستان خدمت‌رسانی می‌کنم. اشکال نداره بیام جلو چفیه بگیرم و روبوسی کنم؟

» -بله، حتماً، بفرمایید»!

و عموی شهید با کمک یکی از محافظان از جا بلند می‌شود، از میان جمعیت به‌سختی عبور می‌کند و نزدیک که می‌شود، آقا با خنده می‌گوید: «دستت هم که شبیه دست منه»!

همین جمله کافی است که عموی جانباز، روی دست آقا بیفتد و به‌شدت گریه کند. حالا از گوشه و کنار اتاق، صدای گریه‌ها آرام‌آرام بلند می‌شود؛ گویی که جمع فرصتی یافته تا با گریه، به همه‌ی دلتنگی‌ها، عشق‌ها، جدایی‌ها و وصال‌ها واکنش نشان دهد.

هر کدام از بستگان شهید امجدیان از آقا، دعایی، چفیه‌ای، یادگاری‌ای می‌خواهند. دو دختر خردسال چادری هم می‌آیند جلوی آقا:

- اسم من نیایشه! خواهرزاده‌ی شهید امجدیان

 -اسم من هم نرگسه!

- «چه اسم‌های قشنگی! نرگس خانم، کلاس چندمی؟»

- سوم

رهبر، نیایش را که کوچک‌تر است می‌بوسد. مادر نرگس می‌گوید که دخترم امسال جشن تکلیف دارد. آقا هم به او یک انگشتر می‌دهد. آقا به دخترها می‌گوید:

- «ببینید انگشترها اگر اندازه‌ی دستتان نیست، همین الان کوچکترش را بدهم.» اندازه بود. دخترها با شادمانی برمی‌گردند سمت مادرهایشان.

 

شهید اطهر در سن ۳۷سالگی به شهادت رسیده؛ مادر شهید عنوان می‌کند:

- حمیدرضا خیلی دوست داشت از نزدیک شما رو زیارت کنه ولی نتونست.

- «خدا ان‌شاءالله نصیب ما کنه که از نزدیک شهید شما رو در قیامت زیارت کنیم».

پس از احوالپرسی با همسر شهید اطهر، نوبت به اهدای قرآن‌ها و یادگاری‌ها می‌رسد؛ فاطمه، دختر نوجوان شهید جلو می‌آید و به آقا می‌گوید:

- میشه یه انگشتر از توی جیبتون بدین؟!

- «از کجا فهمیدین که توی جیبم انگشتر هست؟»

- دیدم از دور که داشتین می‌دادین به بقیه!

 -«این انگشتر هم خدمت شما! دیگه هم تو جیبم انگشتر نیست، تموم شد«!آقا و دختر و جمعیت با هم می‌خندند.

 

آقا اسم فرزندان شهید را می‌آورند؛ پسر جوانی جلو می‌آید و می‌گوید حاج آقا ببخشید من تازه از کربلا آمده‌ام، سرما خوردم و برای همین با شما روبوسی نمی‌کنم. آقا می‌پرسد:

- «شما چه‌کار میکنید؟»

- والّا چندبار می‌خواستیم بریم اون‌ور دیگه.

- «کجا میخواستی بری؟»

- بالاخره ما رو اصلاً درست کردن برای اینکه بریم این تکفیری‌ها رو بزنیم؛ ولی حاج آقا ما رو برگردوندن.

- «کی شما رو برگردونده؟»

- ایشون ما رو برگردوندن.

» -ایشون از بستگان هستن؟»

- نه، ایشون مسئول اعزام هستن.

مسئول اعزام که در انتهای مجلس نشسته می‌گوید که ایشان فرزند شهید هستند و حاج قاسم سلیمانی دستور داده‌اند که فرزندان شهدا اعزام نشوند.

آقا این را که می‌شنود، می‌گوید: «خیلی خب؛ نروید... نروید... شما اینجا باشید برای نظام کار کنین».

خواهر شهید مهدی علی‌دوست آلانَقی ، طلبه‌ی جامعةالزهرای قم بود؛ به آقا گفت:

- بستگان و خواهران مدافعین حرم پاکستانی از دوستان من هستند و گفتند که به شما سلام برسونم.

- «در قم هستند؟ سلام من را به ایشان برسانید. آنها هم خیلی خوب کار میکنند. زینبیّون خیلی خوب میجنگند؛ خیلی خوب مجاهدت میکنند. سلام من را به پدرها و مادرها و خانواده‌هایشان برسانید.»