به مناسبت روز خبرنگار می‌خواستم با کسی صحبت کنم که لیاقت و شرافت این کار را در حد اعلای خودش به سرانجام رسانده است.کسی که قلم‌، صدا و پیکرش را برای ایران آباد به جا گذاشت. اما نه خیابانی به نامش خورد و نه فیلم بلندی از زندگی‌اش ساخته شد

به گزارش ثامن به نقل از شهرآرا در ادامه گفتگوی این روزنامه با همسر شهید غلامرضا رهبر اولین خبرنگار شهید جمهوری اسلامی ایران خبرنگار خط مقدم را خواهید خواند

حمیده وحیدی- به مناسبت روز خبرنگار می‌خواستم با کسی صحبت کنم که لیاقت و شرافت این کار را در حد اعلای خودش به سرانجام رسانده است.کسی که قلم‌، صدا و پیکرش را برای ایران آباد به جا گذاشت. اما نه خیابانی به نامش خورد و نه فیلم بلندی از زندگی‌اش ساخته شد. مظلومیت او را بیشتر وقتی پی بردم که بعد از پیگیری‌های مداوم از پیدا کردن شماره تلفن خانواده‌اش دلسرد شدم اما بالاخره به طور اتفاقی توانستم با همسرش ارتباط بگیرم. خوشحالم که مصاحبه غلامرضا رهبر این چشم‌روشنی امام رضا(ع) برای خانواده‌اش در ایام ولادت حضرت چاپ می‌شود.

اولین سوال اینکه چرا تا این حد شهید رهبر مظلوم هستند؟ نه مستندی و نه نامی حتی برای پیدا کردن شماره خانواده اولین خبرنگار شهید ایران مدت‌ها در جستجو بودیم...

من فکر می‌کنم علتش را از دیگران باید پرسید از کسانی که همراه او بودند و فراموشش کردند.

می خواهم درباره شهید بگوییدتا مردم بیشتر در مورد اولین خبرنگار شهید ایران اطلاع داشته باشند.

شهید در روز تولد امام رضا(ع) در سال‌٣۶ در آبادان متولد شد. پدرشان هم از کارکنان رده بالای شرکت نفت و در عین حال خبرنگار روزنامه اطلاعات آبادان هم بودند. این‌طور که خودش همیشه برای من تعریف می‌کرد از بچگی به گویندگی و خبرنگاری خیلی علاقه داشته و همین طور همکاری‌هایی هم با بخش کودک و نوجوان صدا‌و‌سیمای مرکز آبادان داشت که پیش از انقلاب با نام رادیو نفت ملی فعالیت می‌کرد. ایشان در امتحان استانی گویندگی نفر اول شده بود و برای خبرنگاری و گویندگی در رادیو نفت آبادان دعوت به همکاری شده بود.

در همین حال در شهریور‌۵۹ که جنگ شروع شده و شهید بلافاصله به رادیو می‌روند و اعلام می‌کنند: «جنگ با تمام ابعادش شروع شده است». غلامرضا خودش به من می‌گفت در هنگام سربازی و آشنایی با حضرت امام‌(ره) با اسلام آن‌طور که باید، آشنا می‌شوند. به همین دلیل حیات معنوی خودش را مدیون انقلاب می‌دانست و به آن احساس ادای دین می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب از سال‌١٣۵٨ فعالیت خودش را در صدا‌و‌سیمای مرکز آبادان و رادیو نفت شروع کرد و در سمت «‌مدیر خبر» رادیو آبادان و نماینده صدا‌و‌سیما در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) در مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور شروع به انعکاس پیروزی‌های رزمندگان اسلام

کرد.

شما قبل از جنگ با ایشان ازدواج کردید؟ با شهید نسبت فامیلی داشتید‌؟ از وصلت‌تان بگویید.

ما هر دو اصالتا خوزستانی هستیم. نسبت دور فامیلی داشتیم که از طریق ازدواج خواهرغلامرضا با دایی من آشنا و طریقه ازدواجمان فراهم شد. غلامرضا در اولین جلسه خواستگاری گفته بود من به این انقلاب مدیونم و باید دینم را به انقلاب ادا کنم باید یا عضوی را بدهم یا شهید شوم. سال‌۶٢ با غلامرضا ازدواج کردم و حاصل ازدواجمان دخترم فاطمه است که ٢٧‌دی ماه سال‌۶۴ به دنیا آمد. هنوز تولد یک سالگی‌اش نشده بود که پدرش ٢١‌دی ماه‌۶۵ در شلمچه به شهادت رسید. شهید رهبر دانشگاه علوم سیاسی قبول شد که بعد از شهادتش اسمش در روزنامه بود اما خودش مفقود شده بود.

اواخر دهه۵٠ شغل‌هایی، همچون خبرنگاری، برای خودش برو بیایی داشت؛ کسی که اهل فکر و قلم باشد و گزارش بنویسد اما اینکه ایشان جانش را به خطر بیندازد، چطور برای شما قابل حل بود؟

من خودم بچه جنگ بودم و زخم‌خورده از آوارگی و همین شد که پذیرفتم.

از حال و هوای آن روزهایتان بگویید پس زندگی شما با جنگ شروع شد الان چند فرزند دارید؟

خانواده همسرم از نظر سطح مالی خوب بودند و ایشان می‌توانست برای ادامه تحصیل به خارج برود. اما هم‌زمان با فوت پدر در کنارش ماند و بعد از انقلاب و شروع جنگ نقش خبرنگاری‌اش هم پررنگ‌تر شد و در خط مقدم جبهه مشغول تهیه فیلم و خبر برای واحد مرکزی خبر بود. ایشان به عنوان نماینده صدا‌و‌سیما و هماهنگ‌کننده اکیپ‌های خبری صدا‌وسیما به مناطق جنگی اعزام شد. ما صاحب دو فرزند شدیم اما اولی به خاطر استرسی که در آن زمان داشتم، در همان آغاز تولد فوت کرد و الان فقط صاحب یک دختر ٣١‌ساله هستم که تازه قدم در جای پدر گذاشته و در صدا‌‌و‌سیمای مرکز تهران کار می‌کند.

شهید رهبر چه ویژگی‌هایی در خبرنگاری داشتند که برای همیشه در خاطرتان مانده است؟

حضور ایشان در خط مقدم به‌قدری جدی بود که نه تنها به عنوان یک خبرنگار؛ بلکه به‌عنوان یک منبع خبری موثق برای فرماندهان به شمار می‌رفت. تا‌جایی‌که محسن رضایی فرمانده جنگ در مصاحبه ای اعلام کرده بود «تا خبری توسط غلامرضا رهبر مخابره نمی‌شد، از صحت آن اطمینان نداشتم.» همین‌طور نقل کرده‌اند که صدام به دنبال پیدا کردن ایشان بود و گفته باید این بلبل ایران را پیدا کنم.

مگر چه ویژگی‌هایی داشتند که به بلبل ایران در بین بعثی‌ها شناخته شدند؟

صدای خاص و قشنگی داشت، شبیه شهید آوینی که همیشه در ذهن‌ها باقی ماند. یادم هست در گزارش‌هایش آیه‌ای از قرآن می‌خواند روایت‌های او از سال‌های دفاع‌، حضور او در خط مقدم‌، با میکروفونی که همیشه در دست داشت‌، موجب دل‌خوشی مردم بود.

گفتید بلبل ایران به یاد حاج صادق آهنگران افتادم که صدام به ایشان بلبل خمینی می‌گفت و برای پیکر ایشان هم جایزه تعیین کرده بود؟

اتفاقا در نزدیک به ۶٠‌درصد از جاهایی که حاج صادق آهنگران مداحی می کرده، شهید رهبر فیلم برداربوده است.

آیا در این سال‌ها دچار مجروحیت هم شدند؟

بله چندین بار مجروح شد و به دلیل حضور مداوم در جبهه پرده گوش‌هایش پاره شده بود. اما جدی‌ترین مجروحیت ایشان در عملیات کربلای۴ بود که پس از بهبودی نسبی دوباره به‌سوی مناطق عملیاتی برگشت.

خب شما با این مسئله مخالف نبودید؟

ما در متن جنگ بودیم و زمان طاغوت را هم دیدیم و من به شهید قول داده بودم مانع رفتنش نشوم.

از سختی‌های زندگی با یک خبرنگار جنگ تعریف کنید؟

باور می‌کنید الان که می‌خواستم فکر کنم و خاطره‌ای به ذهنم بیاید، دیدم ایشان هیچ‌وقت در طی این چند سال نشد که یک هفته کامل در خانه باشد، نهایتا دو یا سه روز بود و می‌رفت و بر‌می‌گشت.

چطور از شهادت ایشان اطلاع پیدا کردید؟

برادر و پسرعموی همسرم آمدند و گفتند غلامرضا در جبهه تیر خورده، می‌گویند شهید شده اما اثری از او نیست. یعنی زمانی که ایشان زخمی شده و او را در یک نفربر قرار می‌دهند، دیگر هیچ‌کس نمی‌داند که چه بر سر پیکرش می‌آید. اصلا در جابه‌جایی‌ها مشخص نیست که او هدف قرار گرفته و آخرین تصاویر هم که از او موجود است، زخمی شده و او را روی نفربر قرار می‌دهند، در شلمچه در عملیات کربلای۵ کنار دریاچه ماهی ترکش خورده است. آن زمان برخی‌ها می‌گفتند چون خبرنگار معروفی بوده به انگلستان برده شده‌؛ کسانی دیگر می‌گفتند او را به مرز عراق بردند و خلاصه هر کس چیزی می‌گفت؛ یک سال و نیم به دنبال جنازه ایشان کل بیمارستان‌های ایران، جای‌جای ایران را گشتیم ولی نتوانستیم او را پیدا

کنیم.

ظاهرا هم حضرت امام(ره) و هم مقام معظم رهبری در آن زمان از شهید تقدیر کردند؟

بله یک بار پیش حضرت امام رفتیم، ایشان ما را دلداری دادند و از شهید به نیکی یاد کردند. همین طور حضرت آقا هم از شهید تقدیر کردند.

به دختر یک ساله‌تان درباره پدرش چه گفتید و چطور این دوری را توجیه کردید؟

تا‌آنجا‌که می‌توانستم نگذاشتم فاطمه بفهمد پدرش شهید شده، بچه که بود فکر می‌کرد پدر‌بزرگش پدرش هست. دوستان مدرسه‌اش به او گفته بودند. یک روز آمد گفت بابام شهید شده‌؟ شهید یعنی چی‌؟ من تا ١٠‌سال پیش والدینم بودند و خواهرانم کمکم کردند که دخترم احساس تنهایی نکند. وقتی که فاطمه بزرگ شد و برایش خواستگار می‌آمد، به همسر شهیدم گفتم تا اینجا دخترت را بزرگ کردم، برایش کم نگذاشتم اما از اینجا خودت باید کمکم کنی، خواب دیدم من و دخترم روی صندلی نشستیم. غلامرضا کنارمان است. نور افتاده بود بین من و دخترم و همسر شهیدم‌. غلامرضا این طرف و آن طرف می‌رفت و می‌خندید. از خواب بلند شدم و فهمیدم همسرم از خواستگار فاطمه راضی است .