روایتی کوتاه از مقاومت مردم مقابل قانون ممنوعیت روضه و عزاداری در عصر رضاخان

رفته بود از عطاری سر کوچه چیزی برد. توی راه روضه‌خوان محل را دیده بود که یک دستمال دور سرش بسته. دوان‌دوان برگشت و به پدرش گفت: بابا، شیخ کاظم یک دستمال دور سرش پیچیده، دندان‌درد گرفته!

پدر سرش را انداخت پایین و اشک توی چشمانش جمع شد. دختر مانده بود چه گفته که این‌طور پدر را ناراحت کرده.

نه دخترم، شیخ در خانه همسایه روضه‌ خوانده، برای همین ریشش را تراشیده‌اند. حالا هم برای اینکه کسی نفهمد، دستمال دور سرش بسته است.

کار آژان های رضاخان میرپنج بود. با هر کسی که روضه می‌خواند؛ بعد از اینکه با مشت و لگد از او پذیرایی می‌کردند، ریشش را می‌تراشیدند تا خجالت بکشد و دور روضه‌خوانی را خط بکشد.

منبع: کتاب قندان های همیشه پر

تراشیدن ریش ـ ملکه اسماعیل زاده