روایتی کوتاه از مقاومت مردم مقابل قانون ممنوعیت روضه و عزاداری در عصر رضاخان

با پیراهن و شلوار خانه بیرون می آمد. یک کاسه هم دستش می گرفت که مثلا دنبال ماست است. می رفت در مغازه و خانه چند نفر از اهالی را می زد که ماست می خواهم. ماست که می آوردند، انگشت می زد و می گفت: نه این ترش است، یا بی نمک است یا ... . به همین بهانه می رسید در خانه ای که قرار بود روضه بخواند. در می زد و خانمش که قبلا آمده بود، لباس هایش را می آورد. آماده که می شد، می نشست روی صندلی و برای خانم ها منبر می رفت و روضه می خواند.

منبع: کتاب قندان های همیشه پر

بهانه ـ ملکه اسماعیل زاده